15917
دوشنبه 01 شهریور 1400
970

داستان کوتاه فیلم رویا

یادداشتی از نرگس ممبینی
از روزی که مسعود چشم به دنیا باز کرده بود، چهارده بار زمین به دور خورشید چرخیده بود ولی یک بار هم کسی به دور او نچرخیده بود. هیچکس در خانه به او محل نمی گذاشت. فقط زمانی که مادرش دنبال میخی بود که پتک عصبانیتش را روی آن بکوبد، یاد مسعود می افتاد. او همیشه دلش میخواست گیتاریست بشود و تنها چیزی که برای نوازنده شدن از دستش بر می آمد این بود که ناخن هایش را بلند بگذارد و از آن ها مراقبت کند. هر وقت مادرش ناخن های بلند او را می دید، صدای داد و فحشش به گوش آسمان می رسید. وقتی مسعود صبح ها بی هدف از خانه بیرون می رفت سعی می کرد موقعی به خانه برگردد که مادر مشغول کاری باشد تا متوجه او نشود. مادرش یا مشغول سبزی خرد کردن برای مردم بود یا برای تمیز کاری خانه ی همسایه ها بیرون می رفت. مسعود در رویاهایش همیشه خود را هنرمند می دید. او خود را بر روی سن می دید که آواز می خواند و صدایش، گوش مردم را می نوازد. گاهی هم خود را نوازنده ای مشهور می دید که کسی به گرد پایش نمی رسید و بعضی اوقات خود را در صحنه ی فیلمبرداری می دید که دختران زیبا آمده اند و برای امضای او سر و دست می شکنند. هنوز تکلیفش با خودش معلوم نبود و نمی دانست کدام رویا را بیشتر دوست دارد ولی می دانست که باید هنرمند شود. اهل درس و مدرسه نبود. اما آن سال، با تقلب و لطف دوستانش تمام درس هایش را قبول شد. تنها دلخوشی اش برای مدرسه رفتن، دیدن لباس های رضا و استشمام بوی ادکلن های او بود. هر وقت رضا با عینک ریبن در محله راه می رفت، به دل تمام پسران محله آه و حسرت، نذری می داد. مسعود از آن نذری بگیران ماهر بود؛ طوری که هر روز پشت سر رضا راه می رفت و بر سفره ی خالی دلش، حسرت نداشتن لباس ها و عینک ریبن رضا را می گذاشت و تنهایی می خورد. رضا به لطف اسکناس های جیب پدرش، در آن سن نوکر و نوچه های زیادی در محله داشت. مسعود در نوچه بودن، مهارت خاصی داشت. او در همه چیز نسبت به همسن و سالانش متفاوت بود حتی در سمت نوچگی اش، چون همه به او "نونچه" می گفتند یعنی نان خور کوچک! تمام کارهای رضا را انجام می داد تا شاید لحظه ای بتواند آن عینک را روی چشمانش بگذارد و دنیای ثروتمندان را از پشت شیشه های آن تماشا کند ولی هنوز این اتفاق نیفتاده بود. دنیای ثروتمندان را فقط زمانی لمس می کرد که کاغذ پاره های روزنامه هایی را که مادر، سبزی ها را لای آن پیچانده بود، بر می داشت و عکس گیتار ها، نوازنده ها و خواننده ها را می برید و به زیر زمین خانه می برد. آنجا گاهی ساعت ها عکس گیتار روزنامه ای را در دست چپ می گرفت و با ناخن های دست راستش روی آن عکس می زد و در دلش ترانه می خواند. با عکس های بازیگران حرف می زد و سکانس یک فیلم خیالی را در ذهنش بازی می کرد. او تا به حال به سینما نرفته بود. مرداد ماه بود و قرار بود یک فیلم جدید اکران شود. فیلم گوزن ها در بهترین سینمای شهر. مسعود هر روز از کنار سینما رد می شد و بنر فیلم جلوی چشمش طنازی می کرد. آرزو داشت یکبار هم که شده به سینما برود و این فیلم را ببیند. مدرسه اش نزدیک سینما بود و همانطور که داشت بر می گشت رضا را دید که گرمای مردادماه آبادان، عرق زیادی بر روی صورتش جاری می کرد. رضا در درس ریاضی تجدید شده بود و معلم می خواست ارفاقی به او بکند که قبول شود. چند مسئله ی ریاضی به او داد و قرار شد اگر بتواند آن ها را حل کند، سه نمره به نمره ی امتحان شهریورش اضافه شود. رضا این بار با نونچه اش مهربان تر برخورد کرد:
-مسعود این سوالارو بده به آبجی راحله ت که برام حل کنه. من اصن نمیفهمم چیه
مسعود که احساس کرد برگ برنده ای در دست دارد، جراتش را در صدایش جمع کرد و گفت:
-اونوقت چی به من می ماسه؟
-هوای نونچه مو دارم. پول بلیط سینما بهت میدم، یه روز عینک ریبن هم روش. دیگه چی از این بهتر.
چشمان مسعود از شنیدن این جمله برق زد، برگه را گرفت و دوان دوان به سوی خانه رفت، از اینکه آرزویش داشت برآورده می شد قلبش از شدت هیجان می تپید. راحله سال آخر دبیرستان بود و خیلی درس می خواند تا بتواند رشته ی خوبی در دانشگاه قبول شود. جریان آن برگه و سینما را که از زبان برادرش شنید، دلش برای او سوخت و خواسته ی او را برآورده کرد. وقتی مسعود برگه ی حل شده را به خانه ی رضا برد، خیلی خوشحال بود. برگه را به رضا داد، پول و عینکش را گرفت. به خانه رفت. هیچکس در خانه نبود و او با خیال راحت می خواست آماده شود تا به سینما برود. یک دفعه صدای زنگ خانه به صدا درآمد، در را به آرامی باز کرد. دختر مش محمود، کاسب منصف محل بود. تنها کسی که در دنیا به مسعود محل می گذاشت، پدر همین دختر بود. نسترن با کاسه ای چینی در دستش که گل های محمدی روی آن نقاشی شده بود، ایستاد. آش داغ با آن کشک و پیازهای طلایی اش هر کسی را گرسنه می کرد. سلامِ دختر یازده ساله، لای گل های خوشبوی چادرش پیچانده شده بود و طوری به دل مسعود نشست که نتوانست سلام کند. به لکنت افتاد. کاسه را گرفت و آرام زیر لب گفت: قبول باشه. و سریع در را بست. به آسمان نگاه کرد، حس عجیبی به قلبش هجوم آورده بود. در دلش گفت: یعنی میشه امروز تموم نشه! آش را خورد و به زیرزمین رفت. در گنجه را باز کرد. پیراهنی را برداشت که پنج سال قبل، همسایه از مکه برای پدرش آورده بود. حالا پیراهن بود ولی پدر نبود. پیراهن را پوشید. دکمه های آن را که می بست، خودش را در آینه ی زنگ زده ی کنار طاقچه دید و لبخندی به آن تحویل داد. نگاهش به آخرین عکس پدر روی دیوار که پنج روز قبل از سکته اش گرفته بود، افتاد. نمای عکس او را با همان جثه ی نحیفش در دکان روزنامه فروشی که در آن کار می کرد، نشان می داد. مسعود کمربند پوست پوست شده ی پدر را روی  شلوار رنگ و رو رفته اش آنقدر محکم بست که بتواند نیمی از گشادی پیراهن را پنهان کند. ادکلن نداشت ولی از عطر گل محمدی مادر که ننه اصغر از مشهد آورده بود کمی به گردن و لباسش زد. آماده که شد عینک ریبن را به چشمانش زد و حس غرور به او دست داد. کمی در خیابان ها پرسه زد، سپس به سینما رفت و بلیط گرفت. روی صندلی نشست، خودش را گرفته بود و هر که او را می دید نمی فهمید او همان "نونچه" است! پولی نداشت که بتواند چیزی بخرد و مثل بقیه لیموناد بنوشد. دست به سینه نشست و سرش را میخکوب پرده ی سینما کرد که چشمانش از دیدن هیچ لیمونادی تشنه تر نشود. فیلم که شروع شد مسعود خودش را در فیلم می دید، احساس می کرد بازیگر نقش اول آن است.کمی گذشت، بوی دود همه جا را فرا گرفت. آتش شعله ور شد. او یک لحظه فکر کرد که شاید این ها جز فیلم است ولی وقتی صدای جیغ و داد همه را شنید او هم بلند شد. نمی دانست چه کار کند. مردم مثل چوب کبریت هایی شده بودند که می سوختند و آتش را به چوب کبریت بعدی می دادند. مسعود گریه اش گرفت. دید همه چیز جدی است. درها بسته شده بود و صدای جیغ و داد مردم، صدای زجرآوری را در گوشش می نواخت. همه تلاش می کردند که از آنجا بیرون بروند ولی مسعود یک جا نشست. شوکه شده بود. زبانش بند آمده بود. کم کم شعله ها به پیراهن او رسید و به رویاهایش رحم نکرد. می سوخت و از این طرف به آن طرف می پرید. مثل اسپند روی آتش می دوید. همه ی مردم موقع مرگ داشتند فیلم زندگی گذشته شان را از اول تا آخر، در ذهن خود می دیدند ولی مسعود زندگی نزیسته اش را می دید. رویاهایش روی پرده ی سینما برایش نمایان شده بود. خودش را جوانی شاداب و زیبا می دید که ماهرترین نوازنده ی شهر شده بود و هر بلیط کنسرتش به بهای گزافی فروش می رفت. چشمان معصوم نسترن را هم دید که صاحب آن ها شده بود. آن رویاها خیلی زنده بود، زنده تر از همه ی آدم های در حال مرگ در آن سینما. پیراهن مسعود در حال سوختن بود که بوی عطر گل محمدی بیشتر شد. چشمانش را بست و فکر کرد دارد عطر گل های چادر دختر مش محمود را استشمام می کند.
نرگس ممبینی


تلگرام آگاه نیوز
اینستاگرام آگاه نیوز
نظر کاربران
تا کنون نظری ثبت نشده
ارسال نظر
نام
نظر شما
captcha
{{{block - 143}}}
{{{block - 151}}}
طراحی و پیاده سازی: راد وب